my read shelf:
Narsis's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf) کتاب خانه ی صوتی نارسیس

کتاب خانه ی صوتی نارسیس

این وبلاگ که شامل کتاب ها ، اشعار و داستان های صوتی شده توسط صاحب وبلاگ است

یستردی:دیروز

داستان کوتاه یستردی ، نوشته ی هاروکی موراکامی را خیلی وقت است اجرا کرده ام و با همت دوستان خوب گاه شنودی ادیت و آپلود شده . اما در کمال خجالت تا حالا پستی برایش نگذاشته بودم  . یستردی ؛ یا به زبان خودمان دیروز ، داستان زیبا و خوش پرداختی از نویسنده ی معروف ژاپنی ، هاروکی موراکامی است که قبلا از وی داستان "دیدن دختر صد درصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل " را در وبلاگم گذاشته بودم . آن را در سه قسمت برایتان ارسال می کنم . امیدوارم لذت ببرید :

________________________________________________________________

 

حجم فایل

مدت اجرا

لینک دانلود

13.4مگابایت

29.21

قسمت اول

12.9مگابایت

28.16

قسمت دوم

11.13مگابایت

24.41

قسمت سوم

   + narsisbanoo ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

معرفی کتاب خوب : تابستان آن سال

 
 
تابستان آن سال
دیوید بالداچی
ترجمه‌ی شقایق قندهاری

نشر آموت/ چاپ اول/ 416 صفحه/ 22500 تومان

نزدیک کریسمس است اما بیماری مهلک جک نمی‌گذارد او
و خانواده اش حال و روز خوبی داشته باشند. درحالی‌که جک 
تصور می‌کند تنها چند روز ازعمرش باقی مانده است خود را
 آماده می کند تا با همسرش لیزی و سه فرزندشان وداع کند، 
فاجعه دیگری کل خانواده را غافلگیر می‌کند. در شب 
عید کریسمس لیزی همسر جک در تصادف اتومبیل کشته 
می‌شود و وضعیت خانواده بسیار پیچیده می شود... تا اینکه
 درست در برهه زمانی که جک خیال می‌کند همه چیز را از
دست داده، معجزه ای رخ می‌دهد و بار دیگر همه افراد خانواده
 را به شدت بهت‌زده می‌کند و ...
_____________________________________________________________________________
از دیوید بالداچی، نویسنده معروف آمریکایی، تاکنون بیش از 25 
رمان منتشر شده است. آثار او به بیش از 45 زبان ترجمه و در 
بیش از 80 کشور در سراسرجهان توزیع و همواره با استقبال 
خوب مخاطبان نیز روبه رو شده است. 
اگرچه بسیاری بالداچی را به عنوان نویسنده رمان‌های مهیج 
پلیسی و جنایی می شناسند، اما او با نوشتن 
«تابستان آن سال» ثابت کرد که در خلق داستان در دیگر 
گونه‌های ادبی نیز موفق است. 
تعداد زیادی از سریال‌های تلویزیونی یا فیلم‌های سینمایی با اقتباس
از رمان‌های او تولید شده است. دیوید بالداچی در رشته های 
علوم سیاسی و حقوق تحصیل کرده است و از سال‌ها پیش 
درگیر فعالیت‌های خیرخواهانه در جهت ترویج دانش‌آموزی، مبارزه
 با جهل و فقر در بین مردم است. 
 
__________________________________________________________________________
 

 رمان «تابستان آن سال» بیش از ده هفته در فهرست 
کتاب های فروش نیویورک تایمز قرار داشت.
 


شقایق قندهاری متولد تهران، دی ماه 1355، ترجمه را در 
نوجوانی آغاز کرد و تاکنون آثار ادبی زیادی را به مخاطبان 
فارسی زبان معرفی کرده و جایزه های معتبر ادبی 
بسیاری را به خود اختصاص داده است. پیش از این
 رمان‌های «پیش از آن که بخوابم» و «خانه کاغذی» با 
ترجمه شقایق قندهاری در نشر آموت منتشر شده است.  

رمان «تابستان آن سال» نوشته‌ی «دیوید بالداچی» با ترجمه‌ی
«شقایق قندهاری» ‌ در 416 صفحه و به قیمت 22500 تومان 
توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

   + narsisbanoo ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۳
comment نظرات ()

تمدید مسابقه ی عکس آموت

 
شاید شما #برنده باشید!
با عکس‌های اینستاگرامی‌تان از رمان‌های #نشر_آموت ، #جایزه بگیرید.
به بهترین #عکس_رمان به همراه انتخاب بهترین جمله که زیر عکس قرار گرفته باشد
 #جوایز نفیسی اهدا می شود.
از میان عکس های دریافتی، ده #عکس برتر انتخاب می شوند که در سه رده ی :
سه نفر نخست
سه نفر دوم
و
چهار نفر پایانی
قرار می گیرند.

مسابقه از نظر انتخاب کتاب و تعداد آثار فرستاده شده هیچ گونه محدودیتی ندارد
 عکس ها پس از ارسال در اینستای #نشر_آموت قرار می گیرند۰

شرکت کنندگان می توانند عکس ها، جمله و یا پاراگراف انتخابی خود از 
کتاب های محبوب آموتی خود  و آدرس اینستاگرام‌شان را به شماره های
09360355401
09361901708
تلگرام کنند یا از دایرکت بفرستید یا نه، تگ و منشن کنید.

زمان ارسال آثار از حالا تا بیست‌وهشتم آذر ماه.
اعلام برندگان: شب یلدا.

#باشگاه_طرفداران_نشر_آموت
@aamout

#مسابقه_اینستاگرامی_نشر_آموت
#مسابقه_اینستاگرامی_نشرآموت
#مسابقه_اینستاگرامی_آموت

شما هم دوست داشتین به دوستان تون خبر بدهید

#instabook#book#Roman #writer #ketab#bookstagram #bookstore #bookcity #ketabdoni
#ایستگاه_رمان
#کتاب#کتابباز#کتابخوار#کتابدونی#شهرکتاب#کتابفروشی#کتابخوان#داستان#رمان

عکس از #کتابخانه_مهربان @negin_niks

 

   + narsisbanoo ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/٢٠
comment نظرات ()

مسابقه

دوستان عزیز ، قبلا بارها براتون درباره ی نشر آموت ،
 آقای علیخانی صاحب نشر آموت یا به عبارتی بابایِ
 آموت ، و همینطور کتاب های آموت گفته بودم . 
امروز برای دوستانی که اهل عکاسی هستند خبر 
خوبی دارم و اونم مسابقه ی عکاسی از کتاب های 
آموت هست :
 
#نشرآموت مسابقه ى عکاسى برگزار مى کند .
براى شرکت در این مسابقه از رمان محبوب تان 
در نشر آموت عکس بیندازید و متن انتخابى تان 
از کتاب را ضمیمه کنید ،
عکس را در صفحه ى اینستاگرام تان با هشتگ هاى
 ، #مسابقه_اینستاگرامى_نشرآموت و
 #مسابقه_اینستاگرامى_نشر_آموت اطلاع رسانى 
کنید. 

• پ . ن ١ : توجه داشته باشید براى نمایش 
هشتگ و اطلاع رسانى ، باید صفحه ى 
اینستاگرام تان عمومى باشد . 

•• پ . ن ٢ : دوستان تان را دعوت کنید . 
این مسابقه محدودیتى براى ارسال عکس ندارد.

صفحه ى اینستاگرام نشر آموت : @aamout
کانال نشرآموت در تلگرام :
 https://telegram.me/aamoutpub

   + narsisbanoo ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۱۳
comment نظرات ()

معرفی کتاب خوب : مرشد و مارگاریتا

نام کتاب : مرشد و مارگاریتا

نویسنده : میخائیل بولگاکف

مترجم : عباس میلانی

نشر نو  چاپ پانزدهم 1394

مرشد جواب داد: «متأسفانه نمی‌توانم آن را به شما نشان بدهم، چون در بخاری منزل سوزاندمش.» ولند گفت: «متأسفم ولی حرفتان را باور نمی‌کنم. چنین کاری میسر نیست، زیرا نسخه دست‌نویس معمولاً نمی‌سوزد»از متن کتاب 

________________________________________________________

کتابی که نویسنده دوازده سال برای نوشتنش وقت صرف کرده ، یک بار آتشش زده( احتمالاً ناامیدی به دلیل شرایط خفقان‌آور آن زمان اتحاد جماهیر شوروی) ، و چهار بار بازنویسی اش کرده و تازه بیست و پنج سال بعد از مرگش اجازه ی نشر یافته آن هم به شرط حذف بیست و پنج صفحه از متن آن ، خواندن دارد . کتابی که بیش از صد کتاب و مقاله در نقد آن نوشته شده است خواندن دارد .

مرشد و مارگاریتا در چهارصد و چهل و سه صفحه اولین بار در سال 1965 میلادی به چاپ رسید . متن رمان از سه داستان تشکیل شده که گاهی جدا و گاهی در هم بافته می شوند و درنهایت هر سه یکی می شوند .

می دانم اولین چیزی که خیلی هاتان خواهید گفت این است که از کتاب ها و فضاهای سرد متون روسی خوشتان نمی آید . تازه شده اید عین خودم ! اما اگر از تعداد زیاد اسامی که همگی از اُف اُف ها و ویچ ویچ ها و اُفسکی اُفسکی ها سرشارند و تازه هر شخصیتی علاوه بر نام سه قسمتی اش ، یک لقب هم دارد بگذریم ، هیچ چیز دیگری در این کتاب به رمان های شناخته شده ی روسی شباهت ندارد .

دومین بهانه ی بعضی دیگرتان حجم زیاد آن است . اما باید بگویم که این کتاب عین یک گرداب است که هر چه جلوتر می روید با سرعت بیشتری شما درون خود جذب خواهد کرد ، هر قدر در کتاب جلوتر  می روید از خلق این همه صحنه های بدیع و جادویی بیشتر و بیشتر شگفت زده می شوید ، چنان که امکان ندارد بتوانید هیچ چیزی را در ادامه پیش بینی کنید .

در ویکی پدیا آمده : « در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده‌اند. می‌توان گفت نوعی رئالیسم جادویی روسی است. رمان که بن‌مایه‌های فلسفی و اجتماعی دارد با پس‌زمینه‌ای سیاسی که به شکلی رقیق و غیرمستقیم یادآور دوران خفقان استالینیسم است به بیانی بسیار ظریف و هنرمندانه و گاه شاعرانه مسائل مختلف جامعه روسی را مطرح می‌کند و در سطح فلسفی‌اش گرفتاری‌ها و بحران‌های انسان معاصر را گوشزد می‌کند. »

کتاب سرشار از نمادهاست ، به طور مثال مرشد خود نویسنده است و شیطان به نوعی اشاره به استالین دارد .

نکته ی جالب این است که علیرغم عدم  اشاره به وجود و نقش خداوند ، و علیرغم حضور شیطان به عنوان یکی از نقش های اصلی ، در نهایت شما به کفر نخواهید رسید . نویسنده با ظرافت تقریبا بیشتر رفتارهای غیر اخلاقی را به سخره گرفته و جالب تر آن که این تقبیح و تمسخر توسط شیطان و عمالش صورت می گیرد نه نیروهای خیر ! شیطانی که برای اثبات وجود مسیح شهری را به هم می ریزد .

نکته ی جالب دیگر تقابل شیطان به عنوان متصدی ایجاد آرامش ؛ یا همان مرگ برای انسان ها ، در برابر یسوعا یا مسیح به عنوان متصدی رهبری به سوی نور است .

و همین طور ایمان به قدرت بی پایان عشق که به وضوح باعث پیروزی و نجات مرشد می شود .

در مورد ترجمه ی کتاب باید بگویم بسیار عالی و روان ترجمه شده ، من که لذت بردم .

در ابتدای کتابم یادداشت کردم : امکان ندارد که دلتان نخواهد دوباره آن را بخوانید ... باید دوباره خواند ، شاید برای بازبینی مطالب ، شاید برای تجدید لذت خواندن کتاب ، و شاید برای فهم بهتر

مسلم است که این یادداشت های چند سطری من در برابر صد کتاب و مقاله ای که بر کتاب نوشته شده هیچ است ، تنها نوشتم که تشویقتان کنم بخوانیدش و خودم یادم باشد که خواندمش ! هر چند کتابی مثل مرشد و مارگاریتا فراموش ناشدنیست .

 ___________________________________________________________

چند پیشنهاد مهم که برای خواندن بهتر کتاب :

1: کتاب 32 فصل و یک موخره دارد ، دو سه فصل اول مثل استارت زدن و تیکآف هواپیماست ، این ها را که رد کنید روی دور تند خواهید افتاد .

2: یک کاغذ سفید لای کتاب بگذارید . هر اسم جدیدی را به طور کامل با لقب و مثلا شغل آن فرد یا ظاهرش و همین طور اتفاقاتی که در انتهای فصل برایش می افتد را با یکی دو کلمه ی کلیدی در یک خط یادداشت کنید . این کار در فصل های بعدی از سردرگمیتان جلوگیری خواهد کرد . ( من این کار را برای دکتر ژیواگو که انجام دادم تا نیمه های کتاب 125 شخصیت را ثبت کردم ... تقریبا دیوانه کننده است )

به طور مثال :

 میخائیل الکساندرویچ برلیوز : ماسولیت / سردبیر یکی از مجلات وزین ادبی و رئیس کمیته مدیریت یکی از مهمترین محافل ادبی مسکو/ قطع سر با قطار

 

3: به ممیزی فرهنگ و ارشاد اسلامی اطمینان کنید . این جمله را بخصوص به دوستان مومن متعصب می گویم که احتمالا وقتی به اولین سطوری که به برهنگی کامل زنان اشاره می کند برسند ، کتاب را دور می اندازند و دست هایشان را آب می کشند و دو رکعت نماز توبه هم می خوانند . در این کتاب ارتباط بین زن و مرد و شخصیت زنان اصلا از بُعد ج . ن . س . ی بررسی نشده و یا اگر هم شده در ممیزی ایران حذف شده . همان قدر که نمی توانید حوا را علیرغم برهنگی اش با نگاه  ج.ن.س.ی ببینید ، زنان برهنه ی این رمان هم از این قاعده مستثنی نیستند .

4: بعضی جاها لازم است سرعتتان را کم کنید و کتاب را کنار بگذارید و فکر کنید ، این امر بخصوص در فصل های آخر ضروری است .

 

__________________________________________________________

بخشی ازیادداشت بیژن اشتری یکی از مترجمین مرشد و مارگاریتا :

شکی نیست که خود بولگاکف بیش از هر کس دیگری ایمان داشت که دست‌نوشته‌های یک نویسنده هرگز نابود نمی‌شود و عاقبت این دست‌نوشته‌ها زمانی به چاپ خواهد رسید و توسط مخاطبان انبوه خوانده خواهد شد. اگر به غیر از این بود، او هرگز نمی‌توانست نمایشنامه پشت نمایشنامه، داستان پشت داستان بنویسد و آنها را به جای سپردن به ماشین چاپ به «تاریکی کشوی میزش» بسپارد. تأسف‌های ما برای بولگاکف، کم نیست: او خیلی زود مرد؛ هنگام مرگ فقط 49 سال داشت؛ تقریباً تمام سال‌های عمرش در زیر حکومت کمونیستی قرین فقر و بی‌پولی بود؛ او با هراس مداوم از یک رژیم خونریز زندگی کرد و بارها و بارها غم توقیف نمایش‌ها و غم عدم صدور مجوز کتاب‌هایش را خورد. یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایش - یا بهتر بگویم: آرزوی دغدغه‌وارش- این بود که به یک سفر خارجی برود اما دولت شوروی هرگز این اجازه را به او نداد و داغ این آرزو را برای همیشه بر دلش گذاشت. اما من از یک جهت – فقط از یک جهت- برای این میشای عزیزم خوشحالم. او ده سال پایانی عمرش را در کنار زنی به سر برد که با همه وجودش عاشقش بود. میشا بولگاکف گرچه سختی‌های زیادی کشید اما حداقل طعم شیرین یک رابطه عشقی باشکوه را چشید. ییلنا عاشق میشا بود و میشا عاشق ییلنا. انرژی پرشور همین عشق بود که رمان جاودانی مرشد و مارگریتا را خلق کرد. الهامات خلاقه این رابطه عشقی بود که آن فصل‌های زیبا را در مرشد و مارگریتا آفرید. 

پیشنهاد می کنم متن کامل یادداشت بالا را در اینجا بخوانید.

همچنین در ویکی پدیا می توانید اطلاعات کامل تری در مورد کتاب دریافت کنید .

__________________________________________________________________

گزیده هایی از متن رمان :

مثلا سرجوخه مارک مورییلوم چی او هم انسان نیکی است؟
زندانی جواب داد بله ولی این هم درست است که او آدم ناخرسندی است از زمانی که انسانهای نیکی صورتش را ناقص کردند او خشن و بی رحم شده راستی چه کسی او را ناقص کرد
پیلاطس جواب داد این یکی را با کمال میل به تو خواهم گفت چون خودم شاهد قضیه بودم این انسانهای نیک تو مانند سگانی که به جان خرس می افتند به جان او افتادند آلمانها به گردن و دست و پای او آویزان بودند یک فوج پیاده نظام به تله افتاده بودند و اگر فوج سواری که فرمانده اش من بودم حلقه محاصره را نمی شکست دیگر مورپیلومی در کار نبود که توی فیلسوف او را ببینی این وقایع در نبرد ایدیستاویزو (idistavizo) در دره باکره ها ( virgin ) صورت گرفت
زندانی تاملی کرد و گفت تردیدی ندارم که اگر با او کمی صحبت کنم تغییری عمیق خواهد کرد
پیلاطس گفت گمان نکنم فرمانده لژیون خیلی خوشش بیاید که تو خودسرانه با یکی از سربازان یا افسرانش صحبت کنی خوشبختانه نزد ما اینگونه کارها جدا ممنوع شده و اولین کسی که مانع این کار اولین کسی که مانع این کار تو شود خود من خواهم بود .

***

رهبر کُر با زبردستی فراوان،روی رکاب اتوبوی در حال حرکتی پرید که مقصدش خیابان آربات بود و ناپدید شد.ایوان که یکی از آنها را به این ترتیب گم کرده بود،تمام توجهش را معطوف به گربه کرد و دید حیوان عجیب چطور وارد ایستگاه قطار (اِی)شد و زنی را که جیغ می زذد از ترن ایستاده بیرون انداخت و دستگیره را چنگ زد و سکه ای ده کوپکی جلو راننده ی زن قطار گرفت.
ایوان از رفتار گربه آنقدر حیرت زده شد که در کنار بقالی نبش خیابان،میخکوب شد.حیرت آورتر از همه،رفتار راننده ی زن بود.راننده ی زن که دید گربه ای سوار قطارش شده،در حالیکه از عصبانیت می لرزید،فریاد زد:«ورود گربه قدغن است!اگر این گربه سوار شود،من راه نمی افتم!زود باش،پیسشت!برو بیرون!وگرنه پلیس خبر می کنم!»
راننده و مسافرین هر دو از شگفت آورترین جنبه ی قضیه غافل ماندند؛مهم نبود که گربه ای سوار قطار می شد؛به هر حال این کار چندان بعید نبود؛شگفت آورتر از همه این بود که گربه می خواست پول بلیطش را بپردازد! 

***

ایوان شروع کرده بود ؛ احساس می کرد فرصتی که منتظرش بوده فرا رسیده - « می گویند دیوانه هستم و کسی به حرفهایم گوش نمی دهد .»
« نخیر ، با دقت به همه ی حرفهایتان با دقت گوش خواهم داد .» استراوینسکی با لحنی جدی و اطمینان بخش صحبت می کرد : « به هیچ وجه به کسی اجازه نمی دهیم شما را دیوانه بخواند .»
« بسیار خوب ، پس گوش بدهید ؛ دیشب در پاتربارک پاندز به مرد مشکوکی برخوردم که شاید خارجی بود و شاید هم نبود ؛ و از قبل درباره مرگ برلیوز مطلع بود و پونتیوس پیلاطس را هم ملاقات کرده بود .»
همراهان ، بی حرکت و در سکوت کامل ، به حرفهای ایوان گوش می دادند .
استراوینسکی که به ایوان خیره شده بود ، پرسید :« پیلاطس ؟ منظورتان همان پیلاطسی است که در زمان عیسی مسیح زندگی می کرد ؟ » 
«بله » 

***

ولند ناگهان صدایش را در حد پچ پچ پایین آورد و گفت :« راستی ، بارون ، شایع است که کنجکاوی شما حدی نمی شناسد . این خصلت ، در کنار استعداد دیگرتان که به همان اندازه شکوفا شده ، یعنی گپ زدن و گفتگو با مردم ، توجه همگان را برانگیخته است . به علاوه ، شیاطینی اینجا و آنجا شایع کرده اند که شما « خبرچین » و « جاسوس » هستید . گذشته از همه ی این حرفها ، می گویند که درست یک ماه بعد ، این کارهای شما به سرانجام غم انگیزی خواهد انجامید . ما هم برای آنکه شما را از رنج انتظار نجات دهیم ، تصمیم گرفتیم کمکتان کنیم و به همین دلیل ، از این واقعیت استفاده کردیم که شما خودتان ، به قصد خبرچینی و جاسوسی بیشتر ، خودتان را به منزل ما دعوت کردید . »
رنگ صورت بارون حتی از صورت آبادونای نزار هم پدیده تر بود و ناگهان اتفاق عجیبی افتاد . آبادونا به جلوی بارون قدم گذاشت و برای لحظه ای عینکش را برداشت . در همان لحظه ، از دست عزازیل صدای شکستن و رعدی شنیده شد و بارون تلوتلویی خورد و خون ارغوانی از سینه اش جاری گشت و جایقه و پیش سینه ی آهارزده اش را غرق در خون کرد . کروویف کاسه ی سر را زیر فوران خون گرفت و وقتی جام لبالب شد ، آن را به ولند داد . در این هنگام ، جسد بی جان بارون بر زمین غلتید . 
ولند گفت : « خانمها ، آقایان ، به سلامتی . » و جام را سر کشید .

***

کروویف کنار نرده ها ایستاد و گفت : " ببین ، اینجا کلوپ نویسندگان است . بهیموت ، هیچ می دانی که این خانه شهرت فراوانی دارد ؟ دوست عزیز ، نگاهش کن . آدم چه حالی پیدا می کند وقتی فکر می کند چه استعدادهایی الان زیر این سقف ها دارند پرورش پیدا می کنند . " 
بهیموت گفت :" درست مثل آناناس در گرمخانه . " آنگاه از پایه های بتونی نرده ها بالا رفت تا خانه زرد ستون دار را بهتر ببیند . 
همدم جدا ناپذیر کروویف به موافقت گفت :" حق با تو است . آدم چه لذت لذیذی می برد وقتی فکر می کند که چه بسا در همین لحظه ، نویسنده آینده ی کتابهایی مثل " دون کیشوت " و " فاوست " و یا شاید حتی " نفوس مرده " زیر همین سقفها باشد . "
" چنین چیزی به راحتی ممکن است . " 
کروویف انگشتی به هشدار تکان داد و باز گفت :" بله ، ولی ، ولی ، تکرار می کنم ، ولی ... مشروط بر آنکه این پرورش یافتگان گرمخانه از هجوم میکروبها در امان بمانند ، مشروط بر آنکه در غنچگی نپژمرند ؛ مشروط بر آنکه نگندند ! حتما ً می دانی که این اتفاقات برای آناناس هم می افتد ! بله به راحتی ممکن است ! " بهیموت گفت :" واقعاً که آدم وحشت می کند " 

زن که از عینک پنسی کروویف و پریموس و آرنج خراش دیده بهیموت حیرت زده شده بود گفت :" کارت عضویتتان کو ؟" 
کروویف با تعجب پرسید :" مادام ، بسیار بسیار عذر می خواهم ، ولی چه کارت عضویتی ؟"
زن در جواب پرسید :" آیا شما نویسنده هستید ؟" 
کروویف با متانت جواب داد :" بی تردید . " 
زن تکرار کرد :" کارت عضویتتان کجا است ؟" 
کروویف با محبت شروع کرد به صحبت کرد :" خانم عزیز ... " 
زن دوید وسط حرفش :" من خانم عزیز نیستم . "
کروویف با لحنی مأیوس گفت :" باعث خجالت است . " و ادامه داد که :" خوب اگر نمی خواهید خانم عزیز باشید – که البته اگر می بودید ، بسیار خوب می شد – این حق مسلم شما است . ولی ببینید ، اگر مثلاً شما می خواستید بدانید که آیا داستایوسکی نویسنده است یا نه ، آیا از او کارت عضویت می خواستید ؟ کافی است به پنج صفحه از رمانهای او نگاه کنید تا بی کارت عضویت متقاعد شوید که با یک نویسنده روبرو هستید . به هر حال ، فکر هم نمی کنم که او هرگز کارت عضویت داشت . نظر تو چیست ؟ کروویف این سوال را از بهیموت پرسید . 
گربه پریموس را روی زمین گذاشت و عرقش را با چنگول پاک کرد و در جواب گفت :" شرط می بندم کارت عضویت نداشت . " 
زن که از استدلال کروویف عصبانی شده بود گفت :" ولی شما که داستایوسکی نیستید . " 
" از کجا می دانی ؟" 
زن با اندکی تردید گفت :" داستایوسکی مرده " 
بهیموت با حرارت فراوان فریاد زد :" من اعتراض دارم ، داستایوسکی جاودانی است ! " 
زن باز گفت :" همشهری ، کارت عضویتتان را نشان بدهید ! " 
کروویف که دست بردار نبود گفت :" این دیگر واقعاً مضحک است ! نویسنده نویسنده است به خاطر آنکه می نویسد نه به خاطر آن که کارت عضویت دارد . از کجا می دانید الان ذهن من از افکار درخشان پر نیست ؟ یا ذهن این ؟ " و به سر بهیموت اشاره کرد . گربه کلاهش را برداشت تا زن بتواند ان را بهتر ببیند . 
زن بالاخره با حالتی عصبانی گفت :" لطفاً کنار بایستید . " 
کروویف و بهیموت کنار ایستادند و راه را برای نویسنده ای باز کردند که کت و شلواری خاکستری و پیراهن تابستانی سفیدی به تن داشت و یقه ی پیراهن را روی یقه ی کتش انداخته بود و روزنامه ای زیر بغل داشت . نویسنده به زن سری تکان داد و امضایی ناخوانا در دفترچه انداخت و وارد تارمی شد . 

***

مرد با نگاه خیره و خشنی به ولند رو کرد و گفت : " برای دیدن تو ، ای روح اهرمن و سلطان ظلمت ، آمده ام . " 
" خوب ، باجگیر سابق ، اگر برای دیدن من آمده ای چرا احوالم را نمی پرسی ؟ " 
مرد بی پروا گفت : " چون اصلاً دلم نمیخواهد خوب باشی . " 
ولند که دهانش به لبخندی مچاله می شد ، جواب داد :" پس متأسفم که باید خودت را با واقعیت سلامت حال من وفق بدهی . همین که سر و کله ات براین پشت بام پیدا شد ، مسخره بازی را شروع کردی . از لحن صحبتت فهمیدم . طوری صحبت می کردی که انگار وجود اهرمن و ظلمت را منکری . فکرش را بکن ؛ اگر اهرمن نمی بود ، کار خیر شما چه فایده ای می داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا می کرد ؟ مردم و چیزها سایه دارند . مثلاً این سایه شمشیر من است . در عین حال موجودات زنده و درختها هم سایه دارند ... آیا می خواهی زمین را از همه درختها ، از همه موجودات ، پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد ؟ خیلی احمقی . " 

 

   + narsisbanoo ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/٥
comment نظرات ()

دانلود کتاب صوتی صد سال تنهایی

پس ازعشق سال های وبا ، این دومین کتاب گابریل گارسیا مارکز عزیز است که اجرا می کنم .عشق سال های وبا را به عنوان اولین کتاب سریالی اجرا کردم و این کار نزدیک یک سال به طول انجامید . دعا کنید بتوانم صد سال تنهایی را با سرعت بیشتری به پایان برسانم . 
صد سال تنهایی ، رمان  356 صفحه ای اسپانیایی است با ترجمه بسیار عالی بهمن فرزانه که در ژانر واقع گرایی جادویی و از زبان سوم شخص نوشته شده است . جالب است بدانید اولین چاپ این کتاب در 8000 نسخه در همان هفته ی اول به فروش رفت . این کتاب تا کنون به 30 زبان ترجمه شده است .
در طی این رمان با شش نسل از خانواده ی بوئندیا و سرگذشت آن ها آشنا خواهید شد . نسخه ی اجرایی من چاپ پنجم ایران در سال 1367 است . بنابراین طبیعی است که در مقدمه ی کتاب نه تنها گارسیا مارکز هنوز زنده است ، بلکه به بسیاری از شاهکارهایش مانند پاییزپدرسالار ، عشق سال های وبا ، گزارش یک قتل و ... هیچ اشاره ای نگردیده ، چون هنوز خلق نشده اند .
______________________________________________________________________
قسمت هایی از متن رمان :

________________________________________________________________________
______________________________________________________


جدول لینک های دانلود داستان دنباله دار ِ 
صد سال تنهایی
نوشته گابریل گارسیا مارکز
ترجمه بهمن فرزانه
انتشارات آرش ( از روی نسخه انتشارات امیرکبیر)
چاپ پنجم
سال 1367
کتاب خوان : نارسیس

لینک دانلودکتاب صوتی

نویسنده

حجم

تاریخ به روز رسانی

قسمت اول صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 9,650 KB     

 1394/7/26

قسمت دوم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

  26/8 MB

  95/3/15

قسمت سوم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت چهارم صد سال تنهایی 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت پنجم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت ششم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت هفتم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت هشتم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت نهم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

قسمت دهم صد سال تنهایی

گابریل گارسیا مارکز

 

 

   + narsisbanoo ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٢
comment نظرات ()

داستان صوتی رعنا

این هم اجرای خودم از داستان رعنا از مجموعه کتاب قدم بخیر مادربزرگ من بود ِ یوسف علیخانی . البته یک اشتباه هم دارم : علایقِ خانه  خجالت

امیدوارم آقای علیخانی و شما دوستان به بزرگی خودتان ببخشید .

___________________________________________________________________

بخش هایی از متن داستان :

بعد هم که رعنا بی پدر شد ، بارِ آخری که رفته بود تا موجب مالانش را به سرگالش بدهد ، خنده رو برگشت آبادی و گفت که با گالش زن و شوهر شده اند . شاید چون کسی را نداشت بی باک شده بود .....

 

....تو کمد هر چه نگاه کردیم بچه ای در کار نبود .

فردایش گفت : « اینی مِردِه کمدی میان دره » 

کسی توی کمد نبود که حالا شوهر دختر من باشد یا نه ........

 

.... حتی یک بار گفته بود : « معمر قذافی ِ شتران می آین ایجِه که منه بَبِرن لیبی » ......


______________________________________________________________

 

نام فایل صوتی : داستان کوتاه رعنا

برگرفته از کتاب : قدم بخیر مادربزرگ من بود

نویسنده : یوسف علیخانی
موسیقی : کیهان کلهر
اجرا : نارسیس
حجم فایل :13.7 MB

زمان اجرا : 14.58 دقیقه


   + narsisbanoo ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد